|
پرسه در کوی غزل بی تو عجب دلگیر است
دلم از رهگذرانش ، ز غروبش سیر است امشب این کوچه ز تنهائی ی من می گوید بین اوزان و قوافی شده ام زندانی من شبگرد غزل سوخته از خود نالم من و این کوچه ی بن بست ، تورا کم داریم منم و عکس تو در قاب و نگاهی خسته تو ثریای منی آمدنت شیرین است شهریارم که بسی خون جگرها خوردم مرتضی شاکری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۵ساعت 2:46  توسط مرتضی شاکری
|
|